به من گفتی که دل دریا کن ای دوست،
همه دریا از آن ما کن ای دوست،
دلم دریا شد و دادم به دستت،
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
عشق
|
×خودم کردم که لعنت بر خودم باد×
|
سلام دوستای خوبم |

از اتاق کوچک خیال خود....
در دل شب سیاهی آسمان را می نگرم.
سکوت شب همه جارا فرا گرفته است....
در این سکوت شب دل آسایی می کنم.
عادت دیرینه و شیرینی ست.......
دیدن روی آسمان به خیال دیدن آتیه ی خود......
اما براستی ورای این آسمان چه چیز نهفته است...
خلوت بامدادان باز متجلی می شود.
باز بانگ اذان در این سیاهی....
مرهم دل زخمی ام می شود.
از وقتی به یاد دارم این گونه بوده است.
این جرس بی نهایت برایم دلنشین است،.
چرا که نوید بخش طلوع سپید دیگریست.
گویند دیدن دریا عبادت است.
شاید این سخن برای آسمان نیز صادق باشد.
لا اقل برای من که اینگونه است.
دیگر باور دارم سیاهی آسمان نیز زلال و یکرنگ است چه رسد
به لاجوردی آن.
حسی درونه سینه ام فریاد میزند پسرک......!
سرنوشتت نیلی رنگ است نه سیاه.....
پس از ستاره ی بخت خویش بسان قطب نمایی بهره جو.....
تقدیم به بهترین کسه زندگیم
بعضی شبها که دلم می گیره ٬ می بینم که خیلی بی کسم ٬ به حال خودم گریم می گیره
اما وقتی بیشتر فکر میکنم تو رو پیش روی خودم می بینم . با خودم میگم نه هنوز یکی هست...
یکی هست که بشه به خاطرش زنده موند و زندگی کرد ٬ میشه عاشقش شد و براش جون سپرد ٬
حتی میشه به خاطرش زخم زبون دیگرون رو هم تحمل کرد...
آره اونی که چند وقتیه به خاطرش زندم و دارم زندگی میکنم تویی... همونی که هرشب به یادش
می خوابم و هر روز با یادش بیدار میشم. کسی که همه وجودم ٬ همه احساس و عشقمه...
دوست دارم ای زیباترین تکیه گاه برای عاشقانه بودن!!!
![]()
تک سوار دلسوخته
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بها نه هر عاشق واسه زنده مو ند نی
تو امید ا نتظاری تو دل هــا ی نا امیــد
واسه دیدن ستاره تو شب هـای نا پدید
به کوه گفتم عشق چیست؟ لرزید.
به ابر گفتم عشق چیست؟ بارید
.
به باد گفتم عشق چیست؟ وزید.
به پروانه گفتم عشق چیست؟ نالید.
به گل گفتم عشق چیست؟ پرپر شد
.
و به انسان گفتم عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟ دیوانگیست!!!
)()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()())()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()(()()()()()()()()()()
غم غروب غربتم، غریب شهر حسرتم
شدم رها در انتها از اشتباه و غفلتم
ای آینه شکن بگو چرا دلم شکستهای؟
عزیز قلب من چرا غمگین و سرد و خستهای؟
چه شد شدی خدای من غریب و آشنای من
اگرچه بیمحبتی نگار بیوفای من؟
چه شد شدی ترانهای برای زنده ماندنم
شدی غزل برای دل، برای گریه خواندنم؟
تو چون شهاب زندگی گذشتهای ز عشق من
به قلب من بها بده تورا قسم به عشق من
تو ای همیشه بودنت چو لحظههای زندگی
دلم شده اسیر تو ز غفلت و ز سادگی
شدم چکاوک سحر در انزوای این قفس
اسیر سِحر عشق تو ، شدی برای من نفس

دگرماندن ندارد
در این غربت دگر ماندن ندارد
ز درد بی کسی خواندن ندارد
در این بیگانه بازار پریشان
دگر دل را که سوزاندن ندارد
خزان بیکسی دیدن ندارد
گل پژمرده بوسیدن ندارد
میان هقهق شبهای تنها
به تاب گریه پیچیدن ندارد
شب یلدا که بیداری ندارد
در این غربت که دل یاری ندارد
میان جادهای نفرتگرفته
نگاهی، مست و هشیاری ندارد
همه بیگانگی، رخوت، دروغ است
شب شیدایی من بیفروغ است
همه خاکستر ققنوس عاشق
میان آتش خواب و دروغ است
در این آشفتهگاه بیحکایت
همه عصیان، همه درد و شکایت
سکوتی غمگن از ترس شب درد
هزاران غصه را دارد روایت

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست،
همه دریا از آن ما کن ای دوست،
دلم دریا شد و دادم به دستت،
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
عشق
منی که یه روزگاری همه دنیای تو بودم
حالا هیچ فرقی نداره واسه تو بود و نبودم
دلتو به کی سپردی حالا که منو نداری
حالا دستتو عزیزم توی دست کی می ذاری
منی که همش می گفتم یه وقتی تنها نمونی
منی که برات میمردم اینو خودت می دونی
ولی تو گذاشتی رفتی منو تنها گذاشتی
چرا قلبمو شکستی چرا دوسم نداشتی
دل منو شکستی دل به غریبه بستی
لعنت به تو که آسون غرورمو شکستی
لیاقتت همین بود دور خودت بگردی
باید یه روز بفهمی که با دلم چه کردی
آره فهمیدم که باهات چی کار کردم بعد از این همه سال حالا که گفتی چیزی عوض نشد جز این که خاطراتو از زیر خاک کشیدی بیرون
تو راحت شدی حرفتو گفتی ولی منو به هم ریختی
اگه زود قضاوت نمی کردم شاید من الان اینا رو نمی نوشتم
خودتم خوب می دونی اشتباه من بودو کوتاهیه تو
خوشحالم که ازم متنفر نیستی و واسم آرزوی خوشبختی می کنی
منم واست آرزوی خوشبختی دارم
و خوشحالم از این که هر دو مون هشتباهاتمون رو قبول کردیم 
امشب بازم از اون شباس كه غصه مهمون منه
يه دنيا درد بي كسي ؛ تو دل مجنون منه
امشب بازم از اون شباس كه محو مريما مي شم
محو محبت تو و ؛ كينه آدما مي شم
امشب بازم از اون شباس كه دوس دارم پر بزنم
به كوچه باغ خاطره ؛ يه بار ديگه سر بزنم
امشب بازم از اون شباس با گريه همصدا مي شم
با درد اين دل غريب ؛ همدم و همنوا ميشم
امشب بازم از اون شباس كه ياد تو جون ميگيره توي رگام
بارون دلتنگي و غم جاري مي شه رو گونه هام ...
/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن
هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن
هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذار راحت تر لهش ميکن
هر چی آرومتر باشی فکر می کنن ادم ضعیفی هستی
هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو می خورن
هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی کمتر ارزش قائلن
و حقتو می خورن
چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره
تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه
تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده
تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد
و تا وقتي نميري کسي تورو
نمي بخشه .
براي رسيدن به چيزي كه تا به حال نداشتي
بايد كسي باشي كه تا به حال نبودي

محبت ره به دل دادن صفای سینه می خواهد
به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه می خواهد
من نشاني از تو ندارم،اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار
به حوالي بي کسي ام قدم بگذار ... خيابان غربت را پيدا کن وارد کوچه پس
کوچه هاي تنهايي شو... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده
و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام... در کلبه را باز کن به سراغ بغض خيس
پنجره برو حرير غمش را کنار بزن... مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق
در عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام
طولاني ميشود براي كساني كه غصه دارند
كوتاه ميشود براي كساني كه شاد هستند
دير ميگذرد براي كساني كه منتظر هستند
زود ميگذرد براي كساني كه عجله دارند
واما...
اما ابدي ميشود براي كساني كه عاشق هستند

کاش می دانستی دلم حسرت می کشد
این نبودنت را
این تازگی بهار را که تو نیستی
اما در دل خسته من بهار تو می تابد
و من چون خورشیدی خسته
و بی نور می تابم بر دل این شب ها
بی تو ........................![]()